پاسداری شده: مهاجرتی دوباره ؟!

This content is password protected. To view it please enter your password below:

کارت شناسایی

همراه داشتن کارت شناسایی  Identiteitskaart برای تمامی ساکنین هلند (بالای سن ۱۲ سال) اعم از هلندی و غیرهلندی اجباری است ۰




تمامی افراد ساکن در اروپا دارای یک کارت شناسایی قابل قبول در کل اروپا میباشند۰
تمامی افراد بدون پاسپورت و فقط با دارا بودن کارت شناسایی اروپایی قادر به تردد و سفر در اروپا میباشند۰

کشورهای فوق به شرح ذیل میباشند:

  • Andorra,
  • België,
  • Bulgarije
  • Cyprus,
  • Denemarken,
  • Duitsland,
  • Estland,
  • Finland,
  • Frankrijk,
  • Griekenland,
  • Groot-Brittannië en Noord-Ierland inclusief de Kanaaleilanden,
  • Hongarije,
  • Ierland,
  • Italië,
  • Letland,
  • Liechtenstein,
  • Litouwen,
  • Luxemburg,
  • Malta,
  • Monaco,
  • Noorwegen,
  • Oostenrijk,
  • Polen,
  • Portugal inclusief Madeira en de Azoren,
  • Roemenië
  • San Marino,
  • Slovenië,
  • Slowakije,
  • Spanje inclusief de Canarische eilanden,
  • Turkije,
  • Tsjechië,
  • IJsland,
  • Zweden,
  • Zwitserland.

در صورت همراه نداشتن کارت شناسایی پلیس میتواند فرد را جریمه نقدی نماید۰ جریمه فوق حدودا ۱۰۰ یورو میباشد۰

درون تمامی کارتهای شناسایی یک چیپ کارت وجود دارد که حاوی اثر انگشت ، امضا و ۰۰۰ میباشد در ضمن اگر کارت را در روشنایی نگاه دارید تصویر صاحب کارت را در وسط کارت میتوانید ببینید۰

کارتهای شناسایی مزبور هر ۵ سال یکبار باید تجدید شود که مبلغی در حدود ۶۰ یورو هر بار برای این تجدید کارت شناسایی از فرد گرفته میشود۰

برای خارجیانی که در هلند زندگی میکنند کارتهای اقامت متفاوت وجود دارد و این بستگی به مورد اقامت شخص دارد۰

انواع کارتهای اقامت  Verblijfsvergunning   :
کارت اقامت با محدودیت زمانی برای افراد عادی
 کارت اقامت بدون محدودیت زمانی برای افراد عادی
(این کارت مانند گرین کارت در امریکا میباشد۰)
کارت اقامت با محدودیت زمانی برای پناهندگان
کارت اقامت بدون محدودیت زمانی برای
پناهندگان

بعد از ۵ سال اقامت قانونی با کارت اقامت بدون محدودیت زمانی و قبول شدن در امتحان زبان و فرهنگ هلندی Inburgeringsexamen و با پرداخت حدودا ۵۰۰ یورو میتوانید تقاضای تابعیت کشور هلند را بنمایید۰ (مانند سیتیزن شیپ در امریکا )


بعد از دریافت پاسپورت شما از تمامی حقوق شهروندی مانند رای دادن و ۰۰۰۰  بهره مند میشوید۰

واقعا مقصر کیست؟

از آنجایی که اوقات فراغت بیشتری دارم در نتیجه بیشتر میتوانم کتاب بخوانم و یا از وبلاگ ایرانیان بازدید کنم.



حقیقتا که گاهی در میان کلمات رد و بدل شدهه در قسمت نظرات شگفت زده میشوم.

همه مطالب نوشته شده جالب و همه نظرات جالبتر است ولی در این میانه گاهی شاهد قهر و غضب و گاه نیز دعواهای لفظی در قالب کلمات نیز میباشیم. در این میانه من نویی به عنوان خواننده به فکر فرو رفتم که واقعا دلیل این امر چیست و مقصر کیست.

شاید در میان محافل زیاد شنیده باشید که میگویند ما به ایرانیهای مقیم اینجا اعتماد نداریم و یا ترجیح میدهیم با خارجیها نشست و برخاست کنیم. ولی هیچوقت دلیل درست و منطق پسندی را ارایه داده اند که علت واقعی این امر چیست؟

خیلی از افراد مقیم اینجا نیز گله مندند که ایرانیهای داخل ایران درکشان نمیکنند که چرا مثلا با دوچرخه برای خرید میروند نه با ماشین. و یا در جایی حتی خواندم که وقتی به ایران میروند بعضی از افراد میخواهند ببینند که مارک لباس آنها چیست و یا اصلا درک نمیکنند چرا بسیاری از مردم اینجا به جای کالای نو دست دوم میخرند.

من نمیگویم که آنها مقصرند یا شما ولی دلم میخواست از این افراد بپرسم آیا با دوستان ایرانی اینجا و یا در ایران واقعا صادق بوده اید؟ آیا شما دقیقا از مشکلاتتان برای آنها گفته اید که آنها درک نکرده اند که چرا کالای دست دوم میخرید؟ و یا چرا به جای اتومبیل با دوچرخه به خرید میروید؟

و در ارتباطمان با دوست ایرانی مقیم اینجا آیا واقعا با او صادق بوده ایم و در هنگام موفقیت او بخل و حسد نورزیده ایم؟ و آیا هیچگاه به جای قضاوت و زیر ذره بین گذاشتن او به طرف وی دست کمک و یاری دراز کرده ایم؟

آیا تا به حال کلاه خود را قاضی کرده ایم و از خودمان پرسیده ایم چرا ارتباطمان اینطور تیره و تار شد ؟

چقدر در همه جا شاهد بوده ایم که هموطنان خارج از کشور به هموطنان داخل ایران در رابطه با وضع واقعی زندگی خود دروغ گفته اند؟

در اینکه افراد ایرانی افرادی باهوش و باسواد هستند که شکی نیست ولی آیا به یک هموطن ایرانی خود حق نمیدهید که گاه در رابطه با صحت حرفهایتان تردید کند؟

به عنوان مثال فردی که حتی نتوانسته است در ایران با نمرات معقول مدرک خود را بگیرد چطور میتواند همزمان در یک کشور خارجی دو دکترا از یک دانشگاه معتبر اخذ نماید؟ و در جایی که بیکاری در میان خود شهروندانشان غوغا میکند سریعا و بدون اخذ مدرک تحصیلی از کشور مقصد به استخدام یکی از بهترین شرکتهای اروپایی و .. در آید؟

و ماشالله هم که امروزهه هر که را میبینید یا پسرش و یا دخترش در اروپا و امریکا مشغول گرفتن دکتراست و یا تحقیقات علمی؟!!!حال بماند که گاه گند قضیه در میاید و یک ایرانی مقیم دیگر بر حسب تصادف آشنا در میاید و دروغهای فلان خانم محقق ؟!! از سو ئد یا آلمان را نقش بر آب میکند.

خوب وقتی اغلب افراد اینچنین دروغ میگویند طبیعی است که اگر فرد او را باور کند پس توقع دارد  که وی به جای زندگی در یک آپارتمان کوچک در خانه ای ویلایی به سر برد و لباسهایش هم همگی از بهترین مارکهای اروپایی باشد و همه جا هم با ماشین مدل بالا تردد کند.

پس گاه لازم است کلاه خود را قاضی کنیم که آیا ما با دوستانمان صادق بوده ایم و آنها درک نکرده اند و یا نه, ما خود علت پدید آمدن چنین عکس العملهایی از جانب آنهاییم؟

من مطمئنم که اگر ما از واقعیت زندگی خود برای آنها سخن بگوییم برخورد آنها نیز چنین نخواهد بود. چه اشکالی دارد که بگوییم  که درآمدمان آنقدر است که سقفی بالای سرمان باشد و زندگی تمیز و البته نه چندان مجلل در یک کشور بیگانه که به نوعی وطن دوم ما محسوب میشود؟ چه اشکال دارد که برای دوستمان توضیح دهیم که بنزین در اینجا خیلی گران است و در ترددهای درون شهری مقرون به صرفه است که با دوچرخه تردد کنیم؟ چه اشکال دارد که به دوستمان بگوییم دوست داریم تمام وسایلمان را نو و آکبند بخریم ولی اگر دست دوم بخریم برایمان مقرون به صرفه تر است و با دویست یورو مابه التفاوت کالا میتوانیم کار دیگری انجام دهیم. به خدا که اگر صادقانه با دوستان داخل ایران صحبت کنیم نه تنها ما را درک میکنند بلکه راحتر نیز با ما به درد و دل میپردازند.

بیایید به جای فخر فروشی به هموطن داخل کشور با او صادق باشیم و در کنار نشان دادن عکسهای قشنگ خودمان و بچه امان در فلان فروشگاه بزرگ شهرمان و در کنار کاج کریسمس و ده زرق و برق دیگر از سختیهای غربت نیز بگوییم و هیچگاه به خود این حق را ندهیم که به دوستمان که در ایران زندگی میکند بگوییم که روزی ده هزار مرتبه شکرگذاریم که فرزندمان و خودمان در خارج زندگی میکنیم نه در ایران. و بدانیم که اگر فرزندان ما در خارج از ایران به دانشگاه میروند چنان کار شاقی نیز نکرده اند که در اینجا گرفتن یک مدرک لیسانس شق القمر نیست بخصوص که صد مزایا هم از دولت برای این امر فرزندمان دریافت میکند.

من خود بالشخصه برای مدرک لیسانس و دکترایی که فرد با زحمت فراوان از دانشگاههای داخل کشور میگیرد ارج بیشتری قایلم و بر دستان پدر و مادر ایرانی که با زحمت فراوان خرج تحصیل فرزندشان را تهیه میکنند بوسه میزنم چونکه میدانم ایرانیان داخل ایران همه چیز را با زحمت بیشتری به دست میاورند. پس در هنگام دیدار اقوام خود در ایران مواظب حرف زدنتان باشید که گاه بعضی از حرفها کدورتهایی را پدید میاورد که سالها بر دل و روان شخص باقی میماند.

و اما در رابطه با فراری بودن ایرانی ها از جوامع ایرانیان مقیم خارج.
باز هم به این نتیجه میرسم که تمام این مسائل سرچشمه در دروغ پردازیها و حسادتهایی دارد که اغلب مردم نسبت به هم روا میدارند وگرنه دو دوست ایرانی مقیم خارج چرا باید از هم گریزان باشند؟ آن هم در جامعه ای که پیدا کردن یک دوست واقعی تقریبا غیرممکن است.

پس بیایید با هم صادق تر باشیم.

به خدا گرفتن دکترا های خیالی از فلان دانشگاههای خیالی سوئد و نروژ و …ارزش از دست دادن دوستیها را ندارد.

به خدا گفتن حقیقت از ارزش کسی کم نمیکند, آن هم در جامعه ای که همه با تمام سختکوشی در تنگناهای مادی به سر میبرند.

بیایید در این دنیای پر از درد و ملال به جای زخم زبان به همدیگر مرهمی باشیم بر زخمهای یکدیگر.

سینتر کلاوس Sinterklaas

امروز شنبه ۱۳ نوامبر سال ۲۰۱۰ مصادف با ورود سینتر کلاوس به هلند بود.
ورود وی به هلند هر ساله مصادف با اولین شنبه در اواسط ماه نوامبر میباشد.
وی با یک کشتی و با دستیارانش از اسپانیا به هلند میایند.


ممکن است سوال کنید چرا از اسپانیا؟ جایی که هیچوقت خود سینت نیکولاس در آنجا نبوده است. در پاسخ این سوال باید گفت این امر برگرفته از تاریخ این کشور است زیرا در سالهای ۱۵۶۸ تا ۱۶۴۸ مردم کالاهای فراوانی را با این کشور مبادله میکرده اند بدین صورت که هلندیها در عوض طلا و نقره از اسپانیایها ادویجات و میوه میگرفتند. مردم همیشه در آنموقع فکر میکردنند هر چه از جنوب میاید باید از کشور اسپانیا آورده شده باشد.

در عین حال روایتی دیگر دال بر این است که از آنجایی که شهر باری در ایتالیا که محل دفن نهایی سنت نیکولاس است در آن اوان توسط اسپانیا اشغال بوده است پس وی نیز همیشه از اسپانیا میاید.


در هلند سینت نیکولاس به اسم سینترکلاوس Sinterklaas شناخته شده است
پیرمردی با روی خندان و ریش سفید بلند که رادایی قرمز به تن دارد و عصایی بلند در دست. وی معمولا به همراه دستیاران خود که مردان سیاهپوستی هستند با لباسی از دهه های گذشته در انظار ظاهر میشود. دستیاران سینتر کلاوس را زوارته پیت Zwarte Piet مینامند که به معنی پیت سیاه است.


اصل داستان سینترکلاوس به راهب خیری به نام سنت نیکلاس باز میگردد که مراقب بچه های یتیم و فقیر بوده و دست محبت به سرشان می کشیده است.

بر طبق روایات نیکولاس در روستای لیسی Lycie و در سال ۲۷۰ متولد شده است. این روستا منطقه ای در جنوب ترکیه فعلی بوده است. والدین نیکولاس مردمی متمول بودنند که در میانسالی میمیرند و تمام ثروتشان به نیکولاس جوان میرسد.
نیکولاس جوان همیشه پولهایش را با فقرا تقسیم میکرد و به افراد فقیر کمک مینمود.

بعدها نیکولاس به سمت اسقف شهر میارا Myra منصوب شد.
بر طبق روایات ، سینت نیکولاس در تاریخ ششم دسامبر سال ۳۴۳ میلادی در سن ۸۲ سالگی به دیار ابدی میشتابد . بقایای جسد وی در سال ۱۰۸۷ توسط ۴۷ ایتالیایی با کشتی به شهر Bari در ایتالیا منتقل میشود.

* وی بعد از مرگش از طرف کلیسای کاتولیک قدیس(فرد مقدس) Holy نامیده شد.


سینتر کلاوس هلندی در آمریکا به سانتاکلاس مشهور است. او میراث هلندی های مقیم نیویورک است. مهاجران هلندی که به آمریکای شمالی کوچ کرده بودنند ، این سنت را با خود به آن کشور بردند و در آنجا بود که نام سینتر کلاوس به » سانتا کلوز» تغییر یافت .

در رابطه با دستیاران سینتر کلاوس روایات متفاوتی است. در هلند سنت نیکلاس یا سینتر کلاوس را افرادی به نام «پیتر سیاه» همراهی می کنند. ظاهرا این پیتر سیاه از افسانه آلمانی شیطان همراه مرد مقدس آمده است. البته روایت های مختلفی درباره پیتر هست. یک روایت قدیمی می گوید این همراهان سیاه نماد دو کلاغ اودن هستند که او را از اتفاقات باخبر می کردند. بعضی روایت های جدیدتر می گویند پیتر یک برده اتیوپیایی بوده که سنت نیکلاس آزادش کرده، اما ترجیح داده که پیش سنت نیکلاس بماند.  روایت دیگری هم دال بر این است که Zwarte Piet  از دودکش پایین می آید و سیاه می شود. جالب است که تا قبل از جنگ جهانی دوم Zwarte Piet یا همان همراه سنت نیکلاس فقط یک نفر بوده است، اما بعد به طور عجیبی تکثیر می شود و یک گروه تشکیل می دهد. ماجرا این است که کانادایی ها که هلند را آزاده کرده بودند بی خبر از افسانه ها فکر می کنند اگر یک پیتر این همه باعث شادی می شود پس چند تا Zwarte Piet هیجان انگیزتر خواهد بود و این همه Zwarte Piet همراه سینترکلاس در جشن های هلندی از کانادایی ها برایشان به یادگار مانده است.




روایت شده است که بعد از قرن چهارم میلادی دریکی ازروستا های آسیای صغیر یعنی ترکیه امروزی، سه طفل ازسوء تغذیه و نبود خوراک به شدت گرسنه و درحال مرگ بوده اند و در ضمن کسی هم اجازه نداشته است که به این بچه ها کمک کند. ولی در همان زمان یک راهب نیکوکار مخفیانه برای نجات جان این سه طفل به محلی که این سه طفل قرارداشته اند میرود و برای آنها آب وغذا میبرد و سپس مخفیانه باز میگردد ، اطفال یا بیهوش بوده اند و یا خواب که آمدن و رفتن او را نمیبینند اما وقتیکه صبح ازخواب بیدار میشوند آب و غذا را در کنار خود میبینند ، این عمل هدیه رسانی مخفیانه سینت نیکولاس تا مدتی ادامه پیدا میکند تا اینکه این سه طفل از مرگ نجات می یابند ، بعضی ها میگویند این واقعه دریکی از روستا های غصب شده افریقا اتفاق افتاده است و بعضی ها هم معتقد اند این سه طفل از گرسنگی جان باخته بودند و سینترکلاس به اراده خداوند آنها را در شب ششم دسامبر زنده ساخته است.

روایت دیگری که در مورد سنت نیکولاس است در رابطه با روزگارانی است که دوشیزگان تنگدست به سبب نداشتن جهیزیه، از رفتن به خانه بخت محروم می شدند. بر طبق روایت شب ها سنت نیکولاس، کیسه هائی  را که پر از طلا کرده بود، پنهانی از سوراخ بخاری به خانه  دختران دم بخت می ریخته است و آنان هم با استفاده از این هدیه پنهانی جهیزیه مناسبی را برای خود فراهم مینمودند. از آن زمان سینتر کلاوس مظهر هدایایی شد که پنهانی و ناگهانی آماده می شوند تا به اشخاص هدیه داده شوند..


هماکنون بعد از سالها از آن زمان اروپائی ها مخصوصا هلندی ها پنجم دسامبر را بنام سینتر کلاس نام گذاری Pakjesavond کرده اند و دادن هدیه در این روز مرسوم گشته است که این هدیه دادن از طرف سینتر کلاس مدت بیست روز ادامه دارد ، خانواده ها برای زنده نگه داشتن این عمل خیرخواهانه و مردم دوستانه سینتر کلاس ، برای اطفال خود هدایایی را میخرند و شب هنگام مخفیانه هدایا را در زیرتخت خواب آنها میگذارند وبعد زنگ در را به صدا در میاورند و به فرزندان خود میگویند بدوید که سینتر کلاوس آمد بچه ها که شنیده اند سینتر کلاوس به بچه های خوب هدیه میدهد ، بسوی در میدوند و هنگامی که میبینند که کسی پشت در نیست به والدینش خیره میشوند و آنها میگوند شاید سینتر کلاوس کادوهای آنها را در زیر تختشان گذاشته است. سپس وقتی بچه ها زیر تختشان را نگاه میکنند، کادوهایشان را در آنجا  پیدا میکنند و با خوشحالی کادوها را به والدینشان نشان میدهند و فکر میکنند که واقعا سینتر کلاوس این کادوها را برایشان آورده است.


فصل جشنهای موسوم به سینترکلاوس از اوسط نوامبر آغاز شده و تا عید سینتر کلاوس یعنی ۵ دسامبر ادامه دارد. بر طبق افسانه ها سینترکلاوس در حالیکه یک دفتر بزرگ  که اسم همه بچه ها در آن نوشته شده است در دست دارد به میان مردم میاید و با پدر و مادرها در مورد رفتار بچه ها صحبت میکند و دستیاران سینترکلاوس هم از راه دودکش به حرفها و کارهای بچه ها گوش میدهند. بچه ها هم برای اسب سفید سینترکلاوس درون کفشهایشان خوردنی میگذارند. بچه هایی که رفتار خوبی داشته اند از سینترکلاوس هدیه میگیرند ولی بچه هایی که بد بوده اند یه تیکه ذغال سنگ میگیرند و امکان دارد که شرورترین بچه ها را نیز سینترکلاوس درون کوله پشتیش بیاندازد و با خودش به اسپانیا ببرد.



هر چند که این بچه های شیطان هلندی که من اینجا میبینم بعید نیست که خود سینتر کلاوس را توی کوله پشتی کنند.




بر طبق یک برنامه سینتر کلاوس و دستیارانش به تمامی شهرهای هلند میروند و شهردار و مردم از آنها استقبال میکنند و اغلب کلید شهر را به او اعطا میکنند. مراسم استقبال سینتر کلاوس و
دستیارانش در تلویزیون هم برای عموم نمایش داده میشود.

در ضمن یادآوری این مطلب نیز بد نیست که بگویم شب ۱۱ نوامبر ممکن است کوچولوهای فانوس به دستی که سرود میخوانند زنگ درب خانه شما را به صدا در آورند زیرا کودکان این روز را که  Sint Maarten Feest نام دارد با سرودخوانی و درحالیکه فانوسهای روشن به دست دارند , در خیابانها جشن میگیرند و رسم است که خانواده هایی که زنگ درب خانه اشان به صدا در میاید از این کوچولوها با شکلات و شیرینی پذیرایی کنند. پس بد نیست که یک جعبه آبنبات و شیرینی برای این مهمانان ناخوانده کوچولو برای این شب در خانه داشته باشید.



بهر حال این روزها روزهای کادو دادن و شیرینی خوردن است و اغلب صدای سرود خوانی مخصوص این روزها را در خیابان و بازارها میتوان شنید تا اینکه سال نو میلادی دیگری فرا رسد.



موزه مادام توسو هلند (آمستردام)

موزه مادام توسو » Madame Tussaud» در هلند در شهر آمستردام و در میدان دام » Dam» واقع میباشد۰* [

لازم به ذکر است که  شعبات موزه مادام توسو در کشورهای انگلستان (لندن) , آلمان (برلین) ,آمریکا (نیویورک و لاس وگاس) , هلند (آمستردام) , هنگ کنگ , چین (شانگهای) واقع میباشند ۰] 




توی این موزه مجسمه های مومی از آدمهای مشهور قرار دارد و گاهی بعضی از این مجسمه ها چنان شبیه به آن اشخاص میباشند که بیننده را حیرت زده مینماید۰

بهرحال آن آدمهای مشهور را که ما آدمهای معمولی نمیتوانیم ببینیم برای همین دل خودمونو خوش میکنیم برویم اینجور موزه ها و کنار مجسمه های آن اشخاص بایستیم و عکس بگیریم۰





اول وارد سالن میشویم و آنجا گاهی عکاسانی هستند که عکس ما را با یک مجسمه میگیرنند و بعد اگر بخواهیم در هنگامی که بازدیدمون تمام میشود میتوانیم در ازای مبلغی ازشون آن عکس را بگیریم۰ البته وقتی همه مردم خودشون دوربین دیجیتال دارند چرا باید این کار را بکنند  والا نمیدونم ؟!!



بعد از این سالن سوار آسانسور میشویم و میرویم بالا در اون قسمت کمی از هلند در دورانهای قدیم را میبنیم۰



بعد وارد یک دالان میشویم که یک جور تونل وحشت هست و مجسمه های وحشتناک از مرده و قبر یکهو جلوی آدم ظاهر میشوند خلاصه از همین لوس بازیهای هالوینی و خلاصه اگر مادر پدر شما با شما هستند و  خدای نکردهه هم بیماری قلبی دارنند بهتون توصیه میکنم حتما قبل از اینکه وارد این دالان بشویید براشون توضیح بدهید اونجا چه ممکنه بشود و خودتون هم جلوتر بروید تا اونها قبل از اینکه اتفاق عجیب غریبی بخواهد بیفتاد بتو
انند ببینند چی هست و در نتیجه براشون ترسناک نباشه۰ قسمت آخر که یک مرده میخواهد شما را بگیرد دیگه کمال لوس بازی هست۰ خلاصه چه بخواهیم چه نخواهیم باید این لوس بازی را تحمل کنیم تا به قسمت اصلی که تمام مجسمه ها اونجا هست برسیم۰





مجسمه ها
ی بیشتر آدمهای معروف در این موزه هست از ملکه هلند گرفته تا هنرپیشه های قدیم و جدید مثل  چارلی چاپلین , الیزابت تیلور , مرلین مونرو , تام هنکز , مایکل جکسون و ۰۰۰۰





آدرس:
Nieuwezijds Voorburgwal 147
1012 RJ Amsterdam

قصر سلطنتی دام در آمستردام (هلند)

قصر سلطنتی دام Paleis op de Dam یکی از چهار قصری است که در هلند و بر اساس دستور مجلس تحت اختیار تام ملکه هلند قرار دارد. ساختمان این قصر در قرن ۱۷ و به عنوان شهرداری آمستردام ساخته شده است.


ساختمان مذبور
در طی اشغال هلند توسط فرانسه به عنوان قصر سلطنتی  پادشاه لوئی ناپلئون  و بعدها نیز به عنوان کاخ سلطنتی ملکه ها وپادشاهان هلند مورد استفاده قرار گرفت. مراسم تاجگذاری, عروسی های خانواده سلطنتی و پذیرایی از سفرای کشورهای دیگر توسط خانواده سلطنتی در قصر دام واقع در آمستردام تحقق میپذیرد.


قصر دام در قسمت غربی میدان دام در مرکز آمستردام و در مقابل بنای یادبود کشته شدگان جنگ و در کنار کلیسای Nieuwe Kerk واقع شده است.




ساختمان مذکور توسط آرشیتکت و هنرمند مشهور هلندی Jacob van Campen به عنوان شهرداری آمستردام ساخته شد و توسط یکی از رهبران سیاسی اجتماعی وقت به نامCornelis de Graeffدر ۲۰ جولای سال ۱۶۶۵ افتتاح گردید.



پروژه ساخت ساختمان مذکور در سال ۱۶۴۸ شروع گردید و در ساخت این ساختمان از ۱۳،۶۵۹ ستون چوبی مدد گرفته شده و هزینه ای بالغ بر ۸،۵ میلیون خولدن را در بر داشته است. سنگ ریگی و متمایل به زرد
Arenite به کار گرفته شده درنمای بیرونی ساختمان نیز از آلمان آورده شده بود که البته به مرور زمان سنگها کدرتر گشته اند. در ضمن در ساخت نمای درونی ساختمان نیز تماما از مرمر استفاده شده است.

*خولدن واحد پول رایج هلند در سالها قبل



Jacob van Campen ساختمان مذکور را با الهام از کاخهای رومی ساخته است. سالن مرکزی قصر بسیار وسیع است و اندازه آن برابر با ۱۲۰ فیت درازا، ۶۰ فیت پهنا و ۹۰ فیت بلندا میباشد. بر روی کف سالن که از مرمر ساخته شده است دو نقشه از جهان با نیمکره های مساوی مشاهده میشود. نیمکره های غربی و شرقی هر دو در نقشه به نمایش در آمده است.






در بالای ساختمان یک گنبد قبه شکل بزرگ است که در راس آن یک بادنما به شکل یک کشتی وجود دارد. در زیر گنبد چندین پنجره وجود دارد که از آنجا میتوان کشتی هایی که به بندر وارد و یا از آن خارج میشده را مشاهده نمود.






تزیین های داخلی ساختمان که بیشتر بر منزلت و قدرت شهر آمستردام تکیه دارد نیز بعدها تکمیل شده است. نقاشیهایی که در داخل قصر قرار گرفته است از نقاشان مشهوری چون:
Rembrandt ،Jacob Jordaens ، Jan Lievens و Ferdinand Bol میباشند.




قصر دام در سال ۲۰۰۵ بازسازی گشت و این بازسازی تا ماه جون ۲۰۰۹ به طول انجامید. از ۱۴ جون ۲۰۰۹ نیز قصر مجددا برای بازدید عموم باز گردید.



قصر دام جزو یکی از کاندیداهای اعجایب هشتگانه جهان میباشد.


آدرس:
Dam,  Amsterdam

موزه آنا فرانک در آمستردام

موزه آنا فرانک واقع در آمستردام یکی از محلهای بازدید توریستها میباشد. در این موزه میتوانید وجود دخترکی را حس نمایید که سالها قبل به خاطر فرار از نیروهای نازی بهترین سالهای زندگیش را در مخفیگاهی کوچک گذرانده بوده است.



موزه آنا فرانک (بنای جدید موزه)

«آنا فرانک» در ۱۲ ژوئن سال ۱۹۲۹ در شهر فرانکفورت آلمان به دنیا آمد. او یک یهودی آلمانی بود و بعلت چاپ دفترچه خاطراتش پس از مرگش به شهرت جهانی دست پیدا کرد.


«آنا فرانک»  آرزو داشت که روزی نویسنده شود. اما او از کشتار نازی ها جان سالم به در نبرد. ولی در هر صورت او به شهرتی جهانی رسید و هماکنون دفترخاطرات او به عنوان پرفروش ترین کتاب جهان شناخته میشود.



پس از به قدرت رسیدن نازی ها در سال ۱۹۳۳ در آلمان اوتو فرانک پدر آنا به همراه خانواده اش به هلند گریختند. در تاریخ ۱۲ ژوئن ۱۹۴۲ آنا فرانک برای تولد ۱۳ سالگی خود، یک دفتر خاطرات هدیه گرفت. که بعدها این دفتر باعث معروف شدن او شد. ۹ سال قبل از این، خانواده یهودی او از دست نازی ها در آلمان به آمستردام فرار کرده بودند. از سال ۱۹۴۲ یهودی ها در آمستردام هم امنیت جانی نداشتند. «اوتو فرانک»(پدر آنا) از منشی خود، خانم «میپ گیس» و سه همکار دیگرش درخواست کمک کرد.


پس از تصرف هلند توسط آلمان ها در سال ۱۹۴۰ و جمع آوری یهودیان توسط نازی ها
دوستان اوتو فرانک در پشت خانه ای در «پرینسن خراخت ۲۶۳» یک مخفیگاه برای خانواده فرانک و یک خانواده آشنای دیگر یافتند. ورودی این مخفیگاه در پشت یک قفسه کتاب قرار داشت.او به همراه خانواده اش حدود ۲ سال را مخفی از چشم مردم پنهانی در اتاق زیر شیروانی مغازه ای در آمستردام زندگی کردنند.





آنا مجبور بود همراه با هفت نفر دیگر در یک جای تنگ زندگی کند. جو مخفیگاه بسیار ملتهب بود و هر لحظه امکان داشت افراد داخل پناهگاه با هم به مجادله بپردازند. تنها یار و مونس آنا دفتر خاطرات وی بود. بین سالهای ۱۹۴۲ تا ۱۹۴۴ او نظرات، امیدها و ترس های یک نوجوان را که هر روز بزرگتر و بیشتر می شدند را می نوشت:» من می دانم که امنیت ندارم. من از زندان و اردوگاههای کار اجباری وحشت دارم.»



داستانهای دفترخاطرات او می باید به نخستین رمان او تبدیل می شدند. او حتی یک نام هم برای کتاب خود در نظر گرفته بود:
«Das Hinterhaus «. نوشتن دفترخاطرات را آنا فرانک در تنهایی و تنگنا انجام داد. وقتی مکان اختفای آنها در آگوست سال ۱۹۴۴ لو رفت، او و خانواده اش را به آلمان بازگرداندند. اما دفتر خاطرات در آمستردام باقی ماند. آنا و خواهرش «مارگوت» در مارس سال ۱۹۴۵، کمی قبل از پایان جنگ جهانی دوم،
در اردوگاه کار اجباری برگن بلسین آلمان و بعلت تیفوس در گذشتند. دفترچه خاطرات وی به چندین زبان دنیا ترجمه شده است و جالب این است که بدانید این دفترچه خاطرات توسط آنا فرانک به زبان هلندی نوشته شده است.

مجسمه یادبود آنا فرانک در آمستردام

دفترخاطرات آنا را خانم «میپ گیس»  که در موقع مخفی بودن خانواده فرانک به آنها کمک می کرد و برای آنها خوراک و پوشاک تهیه می کرد ، پس از دستگیری در اتاق شیروانی یافت و این دفترچه را نزد خود نگاه داشت و در جایی امن نگهداری کرد. او دفترخاطرات را نخوانده به «اوتو فرانک»(پدر آنا) تحویل داد. «اوتو فرانک» تنها کسی از خانواده بود که از اردوگاه کار اجباری آلمانها جان سالم به در برد. او بعدها نوشته های دخترش را منتشر ساخت.

اوتو فرانک



جمله ای از دفترخاطرات آنا فرانک:»من نمی خواهم مانند خیلی از انسانها پوچ زندگی کنم. …. من می خواهم زندگی را ادامه دهم، حتی بعد از مرگم.»



آدرس:

موزه آنا فرانک در آمستردام
Anne Frank House
Prinsengracht 267
Amsterdam

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.